شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد

158

درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )

سخن مىگويد . هنگامى كه مسلم با جراحات فراوان بر پسر زياد وارد گرديد ، دربانى ناپاك به او گفت : « سلم على الامير ، فقال له اسكت ويحك و اللّه ما هو لى بامير ؛ بر امير سلام كن . حضرت فرمود : ساكت باش . واى بر تو ! سوگند به خدا كه او امير بر من نيست . » عبيد الله گفت : « چه سلامى بكنى يا نكنى ، هم اكنون كشته خواهى شد » . حضرت فرمود : « ان قتلتنى فلقد قتل من هو شر منك من هو خير منى ؛ اگر مرا بكشى ( عجيب نيست زيرا ) كسى كه بدتر از تو بود بهتر از مرا به قتل رساند » پسر زياد گفت : « مسلم ، چرا به اينجا آمدى تا اجتماع مسلمانان را در هم بريزى و فتنهء خفته را بيدار نمايى و خون مسلمانان را تباه سازى ؟ » آن بزرگوار فرمود : « كذبت يا بن زياد انما شق عصا المسلمين معاوية و ابنه يزيد و اما الفتنة فانما الحقها انت و ابوك زياد بن عبيد عبد بنى علاج من ثقيف و أنا أرجو ان يرزقنى اللّه الشهادة على يدى شر بريته ؛ اى پسر زياد ! دروغ گفتى ، اجتماع مسلمانان را معاويه و فرزند او يزيد متفرق كردند . و اما فتنه و فساد ، پس آن را هم تو و پدرت ايجاد نموديد و من آرزومندم كه به دست بدترين مردم جهان شربت شهادت نوشم » . زادهء زياد گفت : « اى مسلم ! آيا گمان مىكنى كه شما را در خلافت بهره‌اى است ؟ » آن بزرگوار فرمود : « گمان نمىكنم ، بلكه به اين حقيقت ايمان دارم » . عبيد اللّه گفت : « مسلم ، چرا به اين شهر آمدى و اختلاف كلمه در بين مردم آن افكندى ؟ » آن حضرت فرمود : « ما لهذا أتيت و لكنكم اظهرتم المنكر و دفنتم المعروف و تأمرتم على الناس به غير رضى و حملتموهم على غير ما أمركم الله به و عملتم فيهم به اعمال كسرى و قيصر فاتيناهم لنأمر فيهم بالمعروف و ننهى عن المنكر و ندعوهم على حكم الكتاب و السنة و كنا اهل ذلك « 1 » ؛ اى پسر زياد ! من به كوفه نيامدم تا بين مردم اختلاف كلمه ايجاد كنم ( آمدن من براى اين بود كه ) شما منكر و گناه را در بين مردم شايع ساختيد و معروف را در اجتماع يكباره دفع كرديد و بر مردم حكومت يافتيد بدون آن كه آنها راضى باشند و آراء و نظريات خويش را كه بر خلاف رضاى خدا بوده است بر امت اسلامى تحميل نموديد و در

--> ( 1 ) - ناسخ التواريخ ، حالات سيد الشهداء ( ع ) ، ج 2 ، ص 100 .